سفرنامه مشهد - قسمت پنجم
نازنينم سلام امروز پنج شنبه، پنجمين روز از سفرمونه و البته آخرين روز. صبح خاله مريم و عمو حسين و مامان جون اينا رفتند حرم. تو خواب بودي و منم تصميم گرفتم تو را پيش بابايي بذارم و با خاله زهرا بريم حرم . بعد از اينكه حريره درست كردم و خواستيم راه بيفتيم، تو بيدار شدي و من مجبور شدم تو را آماده كنم و با بابايي بريم. وقتي به حرم رسيديم، بابايي تو را داخل برد. تو هم زيارت كردي. بعد از اينكه همگي زيارت كرديم، رفيتم خونه و بعد از جمع كردن وسايل باز هم به حرم رفتيم و نماز ظهر را خونديم . ما جلو شديم كه عكست را بگيريم. الهي فدات بشم اينقدر بامزه و خوردني شده بودي خيلي خوشكل خنديده بودي البته ديروز آقاي عكاس گفت يكي كه مي تونه تو را بخندونه ب...
نویسنده :
ماماني و بابايي
11:28





