اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفرنامه مشهد - قسمت پنجم

نازنينم سلام امروز پنج شنبه، پنجمين روز از سفرمونه و البته آخرين روز. صبح خاله مريم و عمو حسين و مامان جون اينا رفتند حرم. تو خواب بودي و منم تصميم گرفتم تو را پيش بابايي بذارم و با خاله زهرا بريم حرم . بعد از اينكه حريره درست كردم و خواستيم راه بيفتيم، تو بيدار شدي و من مجبور شدم تو را آماده كنم و با بابايي بريم. وقتي به حرم رسيديم، بابايي تو را داخل برد. تو هم زيارت كردي. بعد از اينكه همگي زيارت كرديم، رفيتم خونه و بعد از جمع كردن وسايل باز هم به حرم رفتيم و نماز ظهر را خونديم . ما جلو شديم كه عكست را بگيريم. الهي فدات بشم اينقدر بامزه و خوردني شده بودي  خيلي خوشكل خنديده بودي البته ديروز آقاي عكاس گفت يكي كه مي تونه تو را بخندونه ب...
9 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت چهارم

پسر گلم سلام چهارشنبه 14 ام تيرماه چهارمين روز از سفرمون بود . صبح زود از خواب بيدار شديم و بعد از خوردن صبحانه راهي حرم شديم . هوا نسبتا گرم بود . خاله مريم زيارت كرده بود و در اتاق حر عاملي منتظر ما بود . اونجا خيلي خنك بود . من به تو يه كم شير دادم و تو را پيش خاله جون گذاشتم و با خاله زهرا براي زيارت رفتيم . خود حرم خيلي شلوغ بود . بعد از زيارت كه حدودا 40 دقيق اي شده بود برگشتم كه تو گشنه شده بودي و يه كم از حريره اي كه برات درست كرده بودم را خورده بودي با يه كم بيسكوييت مادر، وقتي منو ديدي شير خوردي و خوابيدي. مامان جون گفتند كه تو را كنار پنجره فولاد واسه تبرك بردند . درضمن آب سقاخونه هم خورده بودي كه من گفتم آخه آب جوشيده نشده كه م...
8 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت سوم

سلام عزيزم سه شنبه 91/4/13سومين روز از سفرمونه. از طرف ديگه هفت ماهگي تو هم بود. عزيزم اول هفت ماهگيت را بهت تبريك ميگم هورااااااااا صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم، رفتم حمام و غسل زيارت كردم. همون موقع تو از خواب بيدار شدي و من حمومت كردم. اين اولين باري بود كه به تنهايي حمومت كردم،اولش مي ترسيدم ولي خيلي سخت نبود... بعد از خوردن صبحانه منتظر خاله مريم و عمو حسين بوديم. آخه اونا يه روز ديرتر حركت كرده بودند. بعد از ديدن اونا راهي حرم شديم. همگي به رواق دارالحجه رفتيم،اونجا هوا خيلي خوب بود و تو خيلي خوشحال بودي و ذوق مي زدي و مي خنديدي... بعد از خوندن نماز راهي خونه شديم و يه استراحتي كرديم و شب دوباره براي زيارت رفتيم حرم. هوا...
4 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت دوم

عزيزم سلام دوشنبه صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شديم و من براي شما حريره بادام درست كردم، تصميم گرفتيم حركت كنيم. باباحسين دوست داشتند كه به آب  گرم فردوس بريم، اخه چند سال پيش پاشون خارش پيدا كرده بود و با رفتن به اين آب گرم خوب شده بود ولي من دوست نداشتم آخه راستش را بخواي تميز نيست. خاله زهرا پيشنهاد كردند كه به آب گرمي كه اطراف طبس هست،بريم. بقيه موافقت كردند. منم ته دلم راضي بودم ولي نگران گل پسرم بودم كه خداي نكرده  مريض نشه... خلاصه حركت كرديم. 45 دقيقه اي تا طبس فاصله داشت. بعد از گذشتن از يك جاده خاكي به آب گرم مرتضي علي رسيديم. خيلي خيلي قشنگ بود. يه رودخانه اي را بايد مي گرفتيم و مي رفتيم . يك طرف رودخانه آبش گرم و طر...
2 مرداد 1391